loading...

خرید هدیه

سرایدار افغانی در ایران چگونه زندگی میکند ؟   سرایدار افغانی در ایران زندگی جالبی را برای خودش رقم زده هست در ادامه می توانید با گفت‌وگو جالب و خواندنی با سرایدار افغانی در ایران تالاب را

گفتگو جالب و خواندنی با سرایدار افغانی موفق در ایران

نازنین بازدید : 6 یکشنبه 19 بهمن 1399 نظرات (0)

سرایدار افغانی در ایران چگونه زندگی میکند ؟

 

سرایدار افغانی در ایران زندگی جالبی را برای خودش رقم زده هست در ادامه می توانید با گفت‌وگو جالب و خواندنی با سرایدار افغانی در ایران تالاب را دنبال نمایید .

گفتگو جالب و خواندنی با سرایدار افغانی موفق در ایران

 

موفقیت یعنی همین که در هر کاری هستی بهترین باشی…

 

سرایدار افغانی موفق در ایران , به گزارش تالاب در موتورخانه ساختمانی که علیخان عبدالهی سرایدارش هست، کنج یک کارگاه کوچک که یک گوشه موتورخانه ساخته شده، می‌نشینیم و با این سرایدار متمایز، از روزهای زندگی اش در افغانستان میگوییم ، تقویم زندگی را ورق می‌زنیم از مرز ایران و افغانستان عبور میکنیم و به امروز می‌رسیم؛ همین امروز که او به عنوان یک هنرمند خودآموخته مجسمه ساز در همه ی جا شناخته شده هست. هنرمندی که می‌گوید :« گذشته از هرچیز من یک سرایدارم؛ یک سرایدار افغان!»

 

گفتگو جالب و خواندنی با سرایدار افغانی موفق در ایران

 

چند سال در افغانستان زندگی کردید ؟

حدودا 26 سال. من در یکی از روستاهای ولایت اروزگان به جهان آمدم که تقریباً یک منطقه کوهستانی در بنگاه افغانستان هست و با قندهار و بامیان و غزنی همسایه هست.

 

چه شغلی داشتید؟

آنجا فقط شغل ما کشاورزی بود، کشاورزی و دامداری. جز این مردم کار دیگری نداشتند.

 

همه ی این 26 سال را در همین ولایت بودید؟

نه یکبار وقتی 17 ساله بودم و جنگ روسیه با افغانستان آغاز شد به ایران مهاجرت کردم. آن هنگام آمدم قرچک ورامین. اما بعد از سه سال، وقتی وضعیت افغانستان کمی بهتر شد برگشتم کشور خودم، اما سال 68 دوباره آمدم ایران.

 

این دفعه چرا مهاجرت کردید؟

این دفعه هم وادار شدم,، جایی که ما زندگی میکردیم درگیر جنگ هاي قومی ، مذهبی و حزبی شد. همه ی این ها دست به دست هم داد تا شرایط برای زندگی مردم سخت شود. من هم بهمین خاطر مهاجرت کردم.

 

مستقیم آمدید تهران؟

آن اول قصدم آمدم به تهران نبود، اما دراین جهان، در زندگی انسان خیلی وقت ها اتفاق هاي خاصی میوفتد که پیشبینی نشده هست، آمدن به تهران هم همچنین بود. من آن هنگام اول رفتم پاکستان، بعد از تفتان به سوی زاهدان آمدم و بعد هم میرجاوه و مشهد و بعد هم تهران. نیتم این بود که یکی دوسال کنار برادر بزرگترم که این جا دریک ساختمان نیمه کاره ودر حال تولید سرایدار بود بمانم و بعد برگردم کشورم. اما قسمت این بود که برادرم کار رابه من بسپارد و برگردد و من بمانم و از همان دوران یعنی سال 68 این جا ماندگار بشوم.

 

یعنی شما از 28 سال پیش همینجا در همین ساختمان سرایدار هستید؟

«میخندد» بله من این جا از خیلی ها قدیمی ترم، به اندازه سن این ساختمان پیشینه کار دارم. وقتی من این جا بودم ساختمان بیمه البرز تعمیرگاه بود که بعد ها این ساختمان را جایش ساختند. سازمان سنجش هم آن هنگام هنوز ساخته نشده بودو زمین سازمان سنجش هم تعمیرگاه بود.

 

گفتگو جالب و خواندنی با سرایدار افغانی موفق در ایران

این جا به عنوان یک سرایدار چه مسئولیتی برعهده شما گذاشته شده؟

من سرایدار 24 ساعته این ساختمان هستم؛ وظیفه ام این هست که صبح ها از ساعت 7 درهای ساختمان را باز کنم، پله ها را آب و جارو بزنم. تا مشتریان بیاید و برود. تا ساعت هفت شب من این جا باید در قسمت نگهبانی حضور داشته باشم. اتفاقا همه ی وقت و همه ی جا هم گفته ام که من گذشته از هرچیز یک سرایدارم؛ یک سرایدار افغان.

 

هیچ وقت دراین سال ها افغانستان نرفتید ؟

نه به خاطر این که باید همه ی وقت حضور داشتم و کسی هم نبود که جای خودم بگذارم هیچ وقت به کشور خودم برنگشتم، اما دراین سال ها یکبار همسرم با پسر بزرگم به ولایت خود ما سر زدند.

 

چند تا بچه دارید؟

سه تا. دوتا پسر دارم و یک دختر. پسر بزرگم هم اکنون در کشور سوئد زندگی میکند.

 

شما یکی از مهاجرهای قدیمی کشور ما هستید، چه چیزی این جا دیدید که ماندگار شدید؟

دوستی و مهربانی من را ماندگار کرد … مردم ما و مردم ایران، فرهنگ یکسانی دارند ، زبان یکسانی دارند، ما همسایه هستیم هم دین هستیم. اگر مرزهای جغرافیایی را درنظر نگیریم حتی از اول هم یکی بودیم. موضوع بعدی این هست که ایران به ما به چشم یک غریبه نگاه نکرده.

 

در حالی‌که همین دوسال پیش دیدیم که وقتی سیل مهاجران به سوی کشور های اروپائی سرازیر شد، کشورهایی که همه ی وقت ادعای انسان دوستی و منم منم داشتند یک دفعه دادشان درآمد. اما ایران بیش از 40 سال هست که درهایش رابه روی مهاجران افغان باز کرده و من به عنوان یک مهاجر واقعا از دولت و ملت ایران به خاطر این موضوع ممنونم.

 

از شغل تان راضی هستید ؟

خدا را شکر… ساختمان ما یک ساختمان اداری هست و همه ی هم دیگر را می شناسیم و به هم احترام میگذاریم ، من هم از شرایط کاری ام با این که درآمد زیادی ندارم راضی ام، من این جا در موتور منزل همین ساختمان گنج زندگی ام را پیدا کردم؛ مسیر زندگی من همینجا عوض شد ؛ شاید اگر من یکجای دیگری بودم ، سرِ کار دیگری بودم هیچ وقت مجسمه ساز نمی‌شدم,.

 

تا گذشته از این یعنی مجسمه سازی را سنجیدن نکرده بودید؟

نه من از نظر هنری یک آدم بی استعداد بودم. هیچ هنری نداشتم. تنها کارم همین بود که این جا سرایدار باشم. اما همه ی وقت در زندگی انسانها ، یک جرقه، یک اتفاق، یا باعث خوشبختی میشود یا بدبختی.

 

23 سال پیش این جرقه در زندگی من زده شد و باعث خوشبختی ام شد. اگرچه این که جرقه باعث خوشبختی بشود یا بدبختی باز هم خود فرد نقش دارد.

منبع:
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 129
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 4
  • آی پی دیروز : 6
  • بازدید امروز : 27
  • باردید دیروز : 8
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 48
  • بازدید ماه : 74
  • بازدید سال : 1,760
  • بازدید کلی : 2,365